گفتم با نوشتن اين مطلب از خوانندگان وبلاگم بخوام که برای سلامتيش دعا کنن. بچه مثبت يکی از اون ايرانی هايی است که مايه افتخار کشور و سربلندی نام ايرانی است. ايشون برای انجام يک پروژه سنگين تحقیقاتی به ايران اومده بودن و با تمام توان تلاش ميکردن با انجام اون به همه ثابت کنن که ايرانی هم ميتواند در ايران تحقيق و پژوهش کند.
اميدوارم هرچه زودتر بهبود پيدا کنن و به راهشون ادامه بدن.
ان شاءالله
توضيح!
۱- من باید بر سر این موضوع که دولت قیم مردم نیست بیشتر فکر کنم و الان نمیتونم قبول کنم ولی نمیتونم رد کنم.
۲- علت اینکه من رئیس جمهور رو خطاب کردم بیشتر به این دلیل بود که وقتی چند ماه پیش با مادر این بیمار صحبت میکردم گفت که از طرف آقای خاتمی هم چند نفر اومدن برای اینکه موضوع رو بررسی کنن. ولی حرفی زدن که من نمیتونم اینجا بگم. و برای همین گفتم که من ایشان را مسئول میدانم. ولی بعضی ها ظاهرا از آب گل آلود ماهی میخواستن بگیرن! آقا ۱۸ تیر چه ربطی آخه به موضوع داشت؟ یا مثلا به نظر من کمک های خارجی ایران یکی از معدود استراتژی های خوب ایران در سطح خارجی است.
۳- این موضوع یه جوری به قول دوستمون فرافکنی بود. خوب من و شما هم مقصریم. شاید بیشتر از بقیه! چون بقیه ادعایی نکردن ولی ما کردیم! من خودم تا حدی کمک کردم حالا لزوما مادی نه. ولی نمیتونم بگم همه تلاشم رو کردم. در مورد بقیه نمیتونم صحبت کنم. اما اینطور هم نیست که همه گناه رو گردن این و اون بندازیم!
۴- چون بحث ۱۸ تیر و دانشجو ها پیش اومد این رو بگم که: اگه دانشجو ها واقعا همشون دانشجو به اون معنای واقعی بودن هیچ وقت اینطوی نمیشد. بابا مگه نگفتم. ( شرمنده که اسم میارم) یک سری از دانشجوهای دانشکده مکانیک و برق و.. دانشگاه خواجه نصیر با چند تا مینی بوس دوره افتاده بودن تو دانشکده ها و نمیگزاشتن امتحانا برگزار بشه. حتی استاد ها رو تهدید کرده بودن. بچه ها رو به زور از کلاس انداخته بودن بیرون و در کلاس رو با زنجیر قفل کردن! اینا هم دانشجو هستن؟ یعنی شما دارین از اینا دفاع میکنین؟ هر کسی که رفت دانشگاه که دانشجو نیست؟ و همچنین هر کسی که رفت استادیوم تماشاگر نیست و به قول معروق تماشاگرنما! خوب اگه مثل بچه آدم اعتراض میکردن مگه نمیشد؟ ( کما اینکه بعضی ها هم اینطوری بودن ). ما تو مدرسه هم که بودیم اعتراض میکردیم. حتی ما تو یک سال ۲ بار مدیرمون عوض شد! ولی اگه اینطوری اعتراض میکردیم باهامون برخورد میشد و حق هم بود. حالاهم که ۳-۲ سال بزرگتر شدیم هیچ حقی باطل نشده و هیچ باطلی هم حق نشده!
و اينک فاجعه ای ديگر...
محبوبه دختر ۱۳ ساله ای بود که به علت بیماری سي اف ( سيستيك فيبروزت ) هر دو ریه اش را از دست داده بود. او تنها می توانست با دستگاه به حیات خود ادامه دهد.
محبوبه از ۵ سالگی به این بیماری دچار شده بود و این اواخر حدود 17 ماه بود که در یکی از بیمارستان های تهران با مادرش زندگی می کرد.
برادر بزرگ محبوبه بر اثر همین بیماری چند سال پیش فوت شده بود و مادرش میخواست اینبار خاطره تلخ گذشته برایش تکرار نشود. او میگفت هرکاری میکنم تا دخترم را نگه دارم.
۵ ماه پیش با بچه های تیم رنگین کمان برای تهیه گزارشی به بیمارستان رفتیم. مادرش خیلی محکم و استوار نشان می داد. جمله زیبایی که از مادرش به یاد دارم این بود که :بعد از 11 ماه پیگیری برای بهبود وضعیت دخترم و درخواست کمک از نهادها و سازمانها تنها ۱ کیف پر از کاغد برایم مانده است.
دکتری از خارج برای دیدن محبوبه آمده بود و نیمی از هزینه درمان محبوبه را در خارج متقبل شده بود. اما نیمی دیگر چه؟
کشور اسلامی ایران ما حاضر نشد نیمی دیگر از هزینه را تقبل کند. و اکنون باید خبر فوت آن دختر را بشنویم.
من شخصا شخص رئیس جمهور را مسول این حادثه می دانم.
اگر هر سازمان و نهاد دولتی تنها ۱ میلیون تومان کمک می کرد الان محبوبه بهبود پيدا کرده بود. کمااین که دختر دیگری چند سال پیش بهبود پیدا کرده بود.
کمک های مردمی به حدود ۱۵ میلیون رسیده بود. اما این تنها هزینه آمبولانس هوایی را جواب میداد. آیا دولت نمی توانست بقیه هزینه را بپردازد؟
و تنها جمله ای که از محبوبه به یاد مانده است: می خواهم زنده بمانم مادر...
و امروز مهرانه دختر ديگري با همان بيماري چشم به انتظار ياري من و توست...
گزارش سایت رنگین کمان
خبر فوت محبوبه
۴ گزينه ای
خدا هم که ميبينی ميبخشه حق خودش رو می بخشه. ما ۳ تا حق داريم: حق الله. حق الناس. حق النفس. خدا اگر هم ميبخشه فقط حق الله رو می بخشه.
----------------------------------
گزینه اول: يه بار يکی زنگ زد گفت:
- : «سلام. من از طرف بسيج دانشگاه ... زنگ ميزنم . ميخوام موبايل شما رو که گفته بودين قصد فروش دارين بخرم.»
- : « من به طور جدی قصد فروش نداشتم کی به شما گفته؟ »
- : « آقای ... به من گفت. من يه موبايل ميخواستم برای دوستم بخرم. ولی ۰۹۱۳ تو بازار نبود. گفتم اگه شما بخواين بفروشين همين الان پول نقد دارم »
-: « من فعلا تصميم قطعی نگرفتم اگر خواستم بفروشم خبرتون ميکنم. »
...
نمی دونم شنيدين يا نه. اما بايد برای خيلی ها جالب باشه که حضرت علی ۵ سال در کوفه به عنوان اميرالمومنين حکومت داشت. ولی خيلی از اهالی کوفه ايشان را نمی شناختند.
نکته جالب تر اينجاست که ايشان در بازار معمولا از کسانی خريد می کردند که ايشان را نمی شناختند که مبادا به خاطر مرتبه ايشان بخواهند کار خاصی انجام دهند.
حالا اين بنده خدا همين که گفت سلام بلافاصله گفت من از فلان جا زنگ ميزنم!!! در صورتی که کارش کاملا شخصی بود.
----------------------------------
گزینه سوم: اگر میبینین به من نامه میزنین و جواب نمیگیرین یا آف-لاین میزارین و کسی جواب نمیده از سر خودخواهی و تکبر نیست به خدا! اکثر سوال ها تکراری هستن.
اجازه بدین برم وبلاگم رو سر و سامون بدم. همه این سوال ها رو هم جواب میدم.
----------------------------------
گزینه چهارم: ۵ دقيقه پيش يکی يه آف-لاين براي من گذاشته بود اينطوری:
اسلام را ديدم و مسلمان شدم . مسلمان را ديدم و پشيمان شدم.
حالا صرفنظر از اينکه واقعا اين موضوع حقيقت داره و اصلا غرب هم روی همين «مسلمان نما» هايی مثل من داره مانور ميده و ميگه اسلام يعنی دين اينا!. ولی اين خيلی نامرديه که شما با اينکه ديدين يه چيزی درسته ولی چون ديدين يکی بد عمل ميکنه پشيمون بشين.
خلاصه عذر بدتر از گناه بود!
ميکده مستقل
روزگار دگری خواهد شد...
اين ۲ جمله من رو واداشت که بيام اينجا و بگم که روزگار دگری خواهد شد!
ميگين نه!؟ صبر کنين تا بشه اونوقت ميگم!
نظر شما با اينکه من از پرشين بلاگ برم به يه آدرس مستقل و شخصی چيه؟ حتی همه کارهاش رو هم انجام دادم. از قبیل طراحی صفحه و پیدا کردن برنامه مدیریت وبلاگ و بقیه ماجرا. اما میخوام ببینم شما چی میگین!
آخرين اميد
شنيده بودم که بوي عطر تو را در دشت ها شنيده اند.
شنيده بودم که پرتوي نور تو را در افق به نظاره نشسته اند.
و خوانده ام که تو روزي خواهي آمد.
خوانده بودم که جمعه اي خواهد آمد که ديگر استراحت معنايي نخواهد داشت.
خوانده بودم که روزي بايد کمر به همت ياري تو بست.
و شنيده بودم که زياد دور نخواهد بود.
ديده بودم که وعده صبح را زود مي دهند.
ديده بودم که دست نياز به تسريع برده اند.
اما...
نه خوانده هايم را ديدم و نه شنيده ها و ديده هايم را...
ولي...
ميدانم روزي خواهي آمد.
شايد فردا و شايد فرداهايي ديگر.
« تو آخرين اميد جهاني»...
تا عذاب خطوط
چهره ام را نيازارد؛
و آنگاه
خاطره چهره ام را
گريستم.
شعر از وحيد شفيعی
مجله سرآمد. ویژه دانش آموختگان استعدادهای درخشان شهرری- شماره ۲.
« ما شيفتگان خدمتيم نه تشنگان قدرت »
بعد یه فاتحه براش فرستادم و به دوستم گفتم این جمله الان جک قشنگیه برای مسئولان ما
------------------
ببخشيد که حدود ۲ هفته اينجا خبری نبود. سعی ميکنم حالا که امتحان های ما تموم شده هر روز اينجا رو تغيير بدم.
راستی. دانشگاه ما عين بچه آدم همه امتحان ها رو برگزار کرد. شعور دانشجو رو حال بياين!
بعضی از دانشگاه ها که يک سری (ببخشيد. حيوان )اومدن سر جلسه و ورقه های امتحانی رو از زير دست بچه ها گرفتن و پاره کردن. بعدش هم در کلاس ها رو با زنجير قفل کردن!
من نميدونم دانشجو بايد اينطوری اعتراض کنه!؟
محدوديت هاي اينترنتي و مخالفت ها و موافقت هاي پيرمغان!!!
طبق قانون, موسسات ارائه كننده خدمات اطلاع رساني و كاربران از توليد و عرضه اين موارد ممنوع شده اند:
۱- نشر مطالب الحادي و مخالف موازين اسلامي.تحريف يا تحقير مقدسات ديني ، احكام مسلم اسلام ، ارزشهاي انقلاب اسلامي و مباني تفكر سياسي امام خميني
. نظر من: اگر مطالب الحادي و مخالف موازين و تحريف و تحقير يعني حرف اونهايي که ميگن اسلام چيه و دين چيه و اينا همش دروغه و يا اونهايي که با حکومت ولايت فقيه و ديگر مباني تفکر امام (ره) مخالفن و ... اگه اين ها هستش که من با اين ماده مخالفم! چون با آزادي بيان موافقم. البته آزادي بيان که جمهوري اسلامي فعلي ما ميگه نه! با آزادي بياني که در حکومت علي به عنوان نمونه يک حکومت اسلامي وجود داشت. در ضمن اگر ما واقعا مسلمان باشيم و بخواهيم براي حفظ آن بکوشيم بايد تلاش کنيم که به اين حرف ها پاسخ بديم. پاسخ منطقي. نه اينکه جلوي دهنشون رو بگيريم. دقيقا بايد کاري کنيم که اون ها از لحاظ منطقي و فکري شکست بخورند و حرفي براي گفتن نداشته باشند. کاري که شهيد بهشتي در اوايل انقلاب انجام داد و بازار خيلي از گروه هاي سياسي و فکري را با مناظره هايي که در تلوزيون انجام داد کساد کرد و نظام براي هميشه از شر اون ها راحت شد. اما اگر ما بخواهيم که هر کسي که مخالف ما بود دهنش رو ببنديم اينطوري نسل بعدي حق را به ما قطعا نخواهند داد. و نکته ديگر اينکه با دهن کسي را بستن نمي توان جلوي هيچ فکري را بست.
۲- اهانت به دين اسلام و مقدسات آن.اهانت به رهبري و مراجع تقليد
. نظر من: راستش من چيزي که ميتونم بگم اينه که اگر کسي بياد و فحش بده و بد و بيراه بگه فقط خودش رو ضايع کرده!. چون با اين کار نشون ميده که خودش هيچ حرفي براي گفتن نداره و تنها کاري که ميتونه بکنه اينه که فحش بده!. البته. ممکن است مثال آغاجري را بياوريد که مردم را با ميمون مقايسه کرده بود. خوب اين يه کم گير داره و از يک استاد دانشگاه بعيد هستش که همچين تناظري رو برقرار کنه. ولي در کل من با برخورد فيزيکي يا قضايي با اين موارد مخالفم. من روي جلد تحقيقي که درباره حکومت اميرالمومنين انجام دادم اين جمله از نهج البلاغه را نوشتم:
« اي مالک! براي افراد دردمند و نيازمند يک مجلس عمومي تشکيل ده، و ساعاتي از وقت خويش را در اختيار آنان بگذار، و در آن مجلس همراه با تواضع و فروتني بنشين و «شرطه»ها و پاسدارانت را از مقابل مردم بردار تا هريک بدون رعب و نگراني سخن گويد و چنانچه برخي از آنان دور از آداب متانت و ادب سخن گفت، تو با تحمل و گذشت از آنها چشم پوشي کن. »
۳- ضديت با قانون اساسي و هرگونه مطلبي كه استقلال و تماميت ارضي كشور را خدشه دار كند.
. نظر من: خوب اين تا حدودي درست به نظر مياد. اما بايد بگم که کسي اگر نظري داشت که مخالف قانون اساسي بود ميتواند در حد يک نظر مطرح کند و درباه آن به بحث بنشيند. چون قانون اساسي ما وحي منزل که نيست! هست؟. خوب ولي هر کاري بايد در چهارچوب قانون انجام داد هرچند که شما مخالف باشيد. اگر شما نظر مخالفي داريد سعي کنيد آن را مطرح کنيد. بالاخره يا حرف شما درست است يا حرف قانون. و در مناظره ها و بحت ها مشخص ميشود. پس باز هم با جلوگيري از بيان نظرها مخالفم.
۴- اخلال در وحدت و وفاق ملي _القاء بدبيني و نا اميدي در مردم نسبت به مشروعيت و كارآمدي نظام اسلامي
. نظر من: اين رو ديگه نميشه ناديده گرفت. القاي نااميدي خيانته. با اين بند موافقم. البته بگم باز اگر با دليل و برهان نظري را گفت بايد با دليل و برهان آن را رد كرد يا پذيرفت و نبايد با او برخورد كرد. اما اگر بخواهد صرفا مردم را نااميد كند بدون اينكه حرفي براي گفتن نداشته باشد و تنها دست روي مشكلات بگذارد حرف ديگري است.
۵- اشاعه و تبليغ گروه ها و احزاب غير قانوني
. نظر من: من با اين بند هم مخالفم. براي خواندن دليل من به بند اول برويد...
۶- انتشار اسناد و اطلاعات طبقه بندي شده دولتي و امور مربوط به مسائل امنيتي ، نظامي و انتظامي
. نظر من:بدون هيچ گونه ايرادي موافقم.
۷- اشاعه فحشا و منكرات و انتشار عكس ها و تصاوير و مطالب خلاف اخلاق و عفت عمومي .ترويج مصرف سيگار و مواد مخدر
. نظر من: بدون هيچ گونه ايرادي موافقم.
۸- ايراد افترا به مقامات و هر يك از افراد كشور وتوهين به اشخاص حقيقي و حقوقي
. نظر من: موافقم
۹- افشاء روابط خصوصي افراد و تجاوز به حريم اطلاعات شخصي آنان
. نظر من: موافقم. در محيط هاي عمومي اين کار درست نيست. اگر هم مشکلي هست بايد به طور محرمانه و از طريق مراجع قانوني اقدام شود تا آبروي کسي ريخته نشود.
۱۰- فعاليت هاي تجاري و مالي غير قانوني و غير مجاز از طريق شبكه اطلاع رساني و اينترنت از قبيل جعل ، اختلاس و قمار
. نظر من: موافقم.
۱۱- انتشار اطلاعات حاوي كليدهاي رمز بانك هاي اطلاعاتي، نرم افزارهاي خاص ، صندوق هاي پست الكترونيكي و يا روش شكستن آنها ، _خريد وفروش و تبليغات در شبكه اطلاع رساني و اينترنت از كليه كالاهايي كه منع قانوني دارند
. نظر من: من با برخورد با انتشار اسناد و اطلاعات موافقم. اما با انتشار راه ها و روش ها و برنامه هايي براي اين کارها موافقم. چون اين کار سازمان ها را مجبور مي کند به فکر امنيت خود باشند. چون اگر ما جلوي ايراني ها را بگيريم جلوي خارجي ها را که نمي توانيم بگيريم! پس با پاک کردن صورت مسئله هيچ وقت بحران امنيت الکترونيک ما حل نخواهد شد.
۱۲- هرگونه نفوذ غير مجاز به مراكز دارنده اطلاعات خصوصي و محرمانه و تلاش درجهت شكستن قفل رمز سيستم ها . هر گونه حمله به مراكز اطلاع رساني و اينترنتي ديگران براي از كار انداختن و يا كاهش كارايي آنها . هر گونه تلاش براي انجام شنود و بررسي بسته هاي اطلاعاتي در حال گذر در شبكه كه به ديگران تعلق دارد
. نظر من:اين تخلف است و بايد جلوگيري شود.
۱۳- ايجاد هرگونه شبكه و برنامه راديويي و تلويزيوني بدون هويت و نظارت سازمان صدا و سيما
. نظر من: با اين بند مخالفم. چون ديگه بيش از حد صدا و سيما داره انحصاري ميشه. با اين شبکه ها موافقم اما به شرطي که قوانين فوق در آن ها رعايت بشود. مخصوصا بندهاي ۷ و ۸
در کل خواستم بگويم نظر من بر اين مبنا استوار است که :
شما اگر با فکر و عقيده اي مشکل داريد بايد با منطق و بحث و گفتگو و يا با ايجاد پايگاه اينترنتي مشابه همان سايتي که براي شما ايجاد مشکل کرده است و جواب دادن به مباحث آن به حل مشکل برخيزيد نه با بستن آن. در مورد اهانت هم تا يه حدي برخورد را لازم ميدانم.
--------------------
مشروح خبر ITIRAN در مورد قانون محدوديت هاي اينترنتي..اينجا را كليك كنيد.
طلوع
بر در ميـکده و بتـکده و مسجد و ديـر
سجده آوردم که شايد نظری بنمايی
می آيی. ميدانم.... شايد فردا... و شايد فرداهایی دیگر... نمی دانم.
منتظر ميمانم. منتظر...
طلوع سحرگاه صبح ديدار تو٬ پايان شب انتظار من٬ ....آه....کی تو خواهی آمد؟
آزادی
به چشم ديدم كه شخصيت انسان ها چگونه به تمسخر گرفته مي شد و انسان نماهايي چه طور به زمينگير شدن شخصي ديگر خنده پيروزمندانه سر ميدهند. گويي دشمن ديرينه خود را به زمين افكنده اند غافل از اينكه او هم يك انساني است همانند ديگران و تنها اختلافش با شما در يك طرز تفكر است. شما كه مدعي آزادي عقيده هستيد چه طور اينچنين با روح انسان ها بازي ميكنيد. خود خوب ميدانيد كه حتي تعرض جسمي هم مغاير با منش دروغين شماست كه مدام در بوغ و كرنا ميكنيد چه رسد به تعرض روحي.
در اين 2 ماه گذشته تحقيقي بر روي حكومت حضرت علي (ع) انجام دادم با عنوان: « سيماي حكومتي امام علي (ع)» . و با اينكه ادعاي شيعه علي بودن را دارم اما با چنان مسائل عجيبي برخورد كردم كه هنوز نتوانسته ام آن ها را باور كنم.
آن حكومتي كه حاكمش در نامه اي به كارگزارانش گفته كه هنگام جمع آوري ماليات ميان شتراني كه به عنوان ماليات گرفته ايد در سوار شدن و بار كشيدن عدالت را برقرار سازيد! . كدام حاكمي اينچنين در نامه اش به كارگزارش خطاب مي كند.
و در جاي ديگر ميگويد كه براي نامه نوشتن قلم هايتان را تيز كنيد و سطرها را به هم نزديك كنيد و خلاصه بنويسيد. كدام حكومت اينچنين با سرمايه هاي مردم رفتار ميكند؟
حتي حكومت ما كه ادعاي اسلام را دارد اقتصادي ليبراليستي دارد و نظام سرمايه داري مخوفي بر آن حاكم است.
من به عنوان مدافع انقلاب همه اين ها را ميدانم و قبول دارم اما شما كه خود ادعاي آزادي و عدالت داريد, شما كه به ادعاي خودتان پرچم دار مبارزه براي آزادي ايران هستيد,شما چرا با روح و شخصيت و جسم و آبروي انسان ها بازي ميكنيد. اين در مرام نامه شما هست؟
اگر شما ميگوييد در حكومت ما فساد مالي هست, من قبول دارم و مي گويم در همه جاي دنيا هست.
اگر شما ميگوييد كه در جامعه ما فساد اخلاقي است,من قبول ميكنم و ميگويم در همه جاي دنيا هست.
اگر شما ميگوييد در ايران آزادي نيست, با توجه به همان حكومت علي, تا حدودي قبول ميكنم و ميگويم حتي در آمريكا هم وضع بهتر از ايران نيست و توانايي اقامه دليل هم دارم.
اما حرف من اينجاست كه شما چرا به جاي اصلاح اين حكومت به جان هموطنان و دوستان خود مي افتيد و آن ها را به جرم داشتن عقيده اي مخالف شما به خاك مذلت مي نشانيد.
والله قسم كه هر كاري كه بر حق نباشد به سرانجام نخواهد رسيد.
و به شما قول ميدهم كه با اين روش ها تنها خود را خسته مي كنيد.
كه به فرموده قرآن:
و مكروا مكرالله ان الله خيرالماكرين
....
مطمئن باشيد كه هيج وقت براي فكر كردن و تصميم گرفتن, دير نيست.
بحران امنيت ملي!
اون بيسواداني که نشستن و نامه اي رو امضا کردن و گفتن که ما هر ۹ روز يک بار تو کشور بحران داشتيم٬ اصلا الفباي امنيت ملي را نمي دانند. اکثريت کساني که تو کميسيون امنيت ملي هستند پاي اين نامه را امضاء کردن ولي واي بر ما که اگر اين آقايان تنها ۲ واحد امنيت ملي را پاس کرده بودند٬ چنين حرفي را نمي زدند.
در امنيت ملي ما ۴ حالت داريم: ۱- حالت عادي ۲-حالت تنش ۳- حالت تشنج ۴- حالت بحران ....براي درک بيشتر يک مثال ميزنم:
جسم و روح شما در حالت عادي هيچ مشکلي ندارد. ولي وقتي دندانتان درد گرفت٬دچار تنش شده ايد. در اين حالت شما کمي از فعاليت هاي عادي خود باز مي مانيد. ممکن است فکر شما به خوبي کار نکند و حوصله و توان کار معمولي را نداشته باشيد.
در حالت بدتر شما دچار تشنج مي شويد يعني بيماري را تصور کنيد که بر روي زمين افتاده و دست و پا مي زند و در اصطلاح دچار تشنج شده است. در اين حالت هوش و حواس شخص از کار مي افتند.
و در حالت بحران٬ شما تنها با شک الکتريکي و با تنفس مصنوعي به حيات خود ادامه مي دهيد و دکتر ها سعي ميکنند با اين وسايل شما را از نزديکي مرگ دور کنند.
حال هر انسان بي سوادي با خواندن توضيح فوق قطعا به اين جمله خواهد خنديد که ما در ايران هر ۹ روز يک بار دچار بحران بوده ايم!!! يعني کشور ما و انقلاب ما هر ۹ روز يک بار تا دم مرگ رفته و بازگشته است!؟؟؟؟ ..
ببينيد اينان هستند که سکان امنيت ملي ما را در مجلس به دست گرفته اند و مي خواهند از خون شهيدان در برابر تهديد دشمن دفاع کنند!
کمي مضحک به نظر نمي رسد!؟
تضادها
------------------------------------
هر فردي تو زندگي اجتماعي٬ با آدم هاي مختلفي از نظر طرز فکر و سليقه و عقيده مواجه ميشود. بعضي ها موافق و بعضي ديگر مخالف. مهم ترين مسئله اي که من به تجربه دريافتم اين است که ما بتوانيم اين تضادها را سنگ محک خودمان دانسته و با کنار هم نهادن مواضع و تفکرات خودمان با افرادي که با ما موافق نيستند٬ به نتايج مهمي در مورد واقعيت هاي روزمره برسيم.
شايد کساني که مخالف گروه خاصي باشند٬ هيچ وقت به سراغشان نروند و با ايشان صحبت نکنند. اما به نظر من اين خطاي بزرگي است. بلکه برعکس٬ بايد ارتباط را بيشتر کرد و فهميد که آن ها چه ميگويند. تنها در اين صورت است که مي توان به نتايج و تحليل هاي خودمان در رابطه با محيط پيرامونمان اطمينان نسبي کنيم.
----------
خيلي ادبي شد. نه!؟؟؟
نظر شما در مورد اين عکس چيست؟
شب. سکوت. تنهايی
... باز هم نام تو بود که بر سطر نوشته ام جاي گرفت. همانند گذشته، بي آنکه ذره اي تفاوت در جوهر وجود قلمم حس کني. شايد گذر ايام، قلمم را شکست؛ و يا شايد آن را به ويرانه ي کهنگي انداخت. اما تنها چيزي که در اين ميان هميشه پا بر جاست، نام تو و نشان حياتيست که از وجود تو سرچشمه مي گيرد. و اين همان ستون محکمي است که کشتي نوح نيز بدان استوار بود و تا ابد نيز از جاي نخواهد جنبيد و تا ابد در سطر اول...
معني يگانگي تو را آن لحظه به فراست دريافتم که يگانه اي بودي که هيچ گاه جاي پاي تو را خالي نديدم. و تنها نوري بودي که هيچ گاه خاموش نشد؛ نوري که در بحراني ترين طوفان ها چراغ هدايت کشتي زندگي بودي و تنها اميدي که اقيانوس پرتلاطم حادثه ها را آرام سازد. تنها خاطره اي بودي که ياد تو، هميشه آرامشي شيرين بود و تنها مخاطبي که هيچ گاه روي برنگرداندي.
و تنها سرايي که در تنهايي و سکوت شب، سرپناه و همدم دل آواره ام بود.
نمي دانم و يا شايد نمي فهمم که چرا اينچنين، شب ها را سکوت پرمعنايي در بر گرفته است. اين سکوت با سکوت روز، قابل قياس نيست. همچنين با سکوت صحرا و کوير هم تناسبي ندارد و از آن جالب تر اينکه حتي با سکوت شبهاي کوير هم سنخيتي ندارد. اين همه تنوع سکوت! کمي عجيب نيست!؟
از سکوت شبهاي تهران حس خاصي به من دست مي دهد که با حسي که سکوت شب هاي بيايان هاي پاوه داشت٬ متفاوت است. هر دو از جنسي بي صدا هستند. هر دو از خصوصيت تأمل و ژرف نگري برخوردار هستند اما در دل اين سکوت معنايي است که در عمق آن اينچنين نيست.
نمي دانم چه طور مي توان اين تفاوت را توجيح کرد. اما شايد تا همه ي سکوت هاي اين عالم را درک نکرده باشيم نتوانيم به اين سوال پاسخ دهيم.
يادم است که شايد دومين يا سومين نوشته وبلاگم که حدودا به بيستم مرداد 1381 بر ميگردد، اين عنوان را داشت: « شب هاي تهران ».
اما مي خواهم اين بار از «شبهاي پاوه» بگويم. شايد خواندن کتابي با عنوان «پاوه سرخ» هواي آنجا را در سرم کرد. اما هر چه هست، بايد بگويم که تا کنون هيچ سکوتي به غريبي سکوت آن شب جمعه که در شهر پاوه تجربه کردم، نديده ام...
سکوت در بياباني تنها، در کنار قبرهاي آماده و کنده شده اي که انتهاي آنها تاريک تاريک و نامعلوم. نميدانم انتهاي اين دالان هاي تاريک به بهشت ختم ميشد يا جهنم. اما چيزي که ميشد به راحتي احساس کرد، تنهايي عجيبي بود که هيچ گاه احساسش نکرده بودم. از کند و کاو در قبر منصرف مي شوم و پتو را به دور خود مي پيچم و در آن سرما بر روي زمين کنار قبرها مي نشينم و مشغول خواندن دعاي کميل مي شوم؛ اما تصوير تاريکي و تنهايي آن قبر، از مقابل ديدگانم محو نمي شود و در حين خواندن دعا،...
شايد ديگر سکوت را حس نمي کردم. انگار که صداهايي بود. آري؛ همان صداهايي که در بيابان هاي مسير حرکت هم شنيده مي شد. صداهايي که با زبان بي زباني، غربت خاصي را زمزمه مي کردند.غربت، تنها نوايي بود که از سازهاي ساکت شن هاي صحرا شنيده مي شد. سازهايي با يک سيم و يک پرده خاص. همگي « لا » بود. « لا » به معني نيستي. به معني هيچ...
اما بودن همين پرده خاص، دليل بر نبودن « نيستي » بود. و اين نقطه ي شروع تأمل است...
بازاريابی تخيلی
اما چيزی که می خوام بگم اينه که هر چيز خوبي٬ باعث ايجاد زمينه ای برای سوء استفاده هم ميشه. شايد شما با خريد و فروش کارت های شانس يا اوراق قرعه کشی برخورد داشته باشين. اين نمونه ای از سوء استفاده هايی است که با الهام از همان بازاريابی اينترنتی در حال انجام هستش. برای اينکه اطلاعات بيشتری در مورد اين اوراق تقلبی و اين نوع تجارت شوم کسب کنيد٬ مقاله سايت رنگين کمان ميتونه اطلاعات مفيدی براتون داشته باشه.
قالب
12 ارديبهشت
-----------------
طبق وعده٬ چند تا قالب آماده کردم. اما الان ۳ تا. بقيه اش هم براي بعد. برين سايت خودمون و انتخاب کنين. اين قالب ها حجم کمي دارن نسبت به قبلي ها. پس ضرر نمي کنين اگه يه سر برين قسمت امکانات رو ببينين ...
یک روز سخت!
اما عجب روز سختي بود !
خدايا چنـان کـن سـرانجـام کـــار
تو خوشنود باشي و من رستگار
----------------------------------
یه چيز ديگه!: بنای اسلام، بر حسن ظن است نه سوء ظن. پس نسبت به همه چيز بدبين نباشين. و اين هم به ياد داشته باشين که احتياط با بدبينی فرق داره.
اثبات!
تصميم کبری!
همکلاسي دوران ابتدايي خودم رو بعد از سال ها ديدم که سر يکي از کوچه هاي محل وايساده و سيگار ميکشه. از سر و وضع و نحوه حرف زدنش با دوستاش، ميشد بفهمي که سرنوشت اون هم مثل خيلي هاي ديگه از چه جاهايي رد شده.
يکي اونطوري ميشه و يکي اينطوري. اما همش رو بايد تقدير فرض کنيم؟ آيا اراده ما هيچ نقشي تو سرنوشت ما نداره؟ . من خودم اتفاق هايي از زندگيم رو به ياد دارم که دست خودم نبودند و اتفاق افتادند و شايد تاثيرات زيادي در ادامه زندگي من داشتند. اما وقتي دقيق ميشم ميبينم که من هم ميتونستم کاري کنم که اينطوري نشه. و من هم اگه فلان موقع اينطوري عمل ميکردم، شايد کار به اينجا نمي کشيد. شايد اين حرفم برگرده به اتفاقي که حدود 10 سال پيش برام افتاد. هميشه فکر ميکردم که مقصر شخص ديگري بود و من هيچ کاري از دستم برنميامد. اما وقتي منصفانه نگاه ميکنم، ميبينم که خب ميشد يه کاري کرد!! . اما شايد من فکر بعدش نبودم. يه بچه 10 ساله که نميتونه آينده رو اينطوري که الان ميتونم ببينم، ببينه. پس تصميم درستي نميگيره. يعني تصميم ميگيره، اما توان اجراش رو نداره. خوب....حالا باز نميدونم چي بگم!؟ يعني واقعا اراده من ميتونست تاثير بزاره؟ يعني من اراده نکردم؟ ولي يادمه که تصميمم درست بود....
دل من برايت تنگ است ...
اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد .واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست.
انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود . من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست ! داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !!
به من حق بده كه دلتنگ نيستم . من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد .
ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد . ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم .بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را !
اما ما چه كرديم ؟!
از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !!
خواستيم متهمي پيدا كنيم .زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل «مظنونيني هميشگي» درآمدند كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهاي ما را از يكديگر جدا كرده بود !بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ، بند كرديم به خودمان و عشق را كرديم پيرهن عثمان و دلمان ، علي وار ، دردمند از خيانت همه عمروعاص هاي فريبنده عقل ، سر در چاه تنهايي خويش گريه هاي شبانه اش را ديگر بار و ديگر بار آغازيد .
نازنين روزهاي خوش علاقه !
تمام قصه همين بود ! ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !!
آرزوي ديروز فراموش ناشدني !
تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس !
مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !!
شهدخت قصر غزلهاي غاشقانه ام !
غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام !
ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود ….
چقدر ترانه يغما (1) زيباست :
گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم
تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم
چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار
اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار !
من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي
صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي …
اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم !
بانوي منطقي ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!!
تا بعد….
پ.ن:
(1) ترانه زيبايي از يغما گلرويي ( از كتاب پرنده بي پرنده ) كه ناصر عبدالهي آن را خوانده است .
-------------------------------------------------
اين متن از آقای سیامک بهرامپرور بود که از سایت هفت سنگ پيدا کردم. نظر شما در این زمینه باید جالب باشه !!!؟؟
نکته ها
يه حديث از اميرالمومنين: «فرزندان و نسل جوان را محدود به آداب و اخلاق خود نکنید، زیرا زمان آنان غیر از زمان شما خواهد بود»
نکته دوم:
چهارمين اردوي خارج از شهر وبنوشت٬ به مقصد مسجد جمکران هفته بعد برگزار خواهد شد. هر کسی دوست داشت، ميتونه بياد. براي توضيحات بيشتر برين سايت وبنوشت.
نکته سوم:
به قول يکي! : «اعتماد٬ پايه هاي مستحکمي است که بنای دوستي را بر آن مي نهند. آن گاه ميتوان از بام اين بناي دوستي٬ به آسمان عشق پرواز کرد.»
نکته چهارم:
چون دلآرام٬ ميزند شمير
سر ببازيم و رخ نگردانيم
دوستان در هواي صحبت يار
زر فشانند و ما سر افشانيم
نکته پنجم:
خدا که با بنده اش قهر نمی کنه. هر وقت صداش کنی.......
-------
يک نکته هم قابل توجه اونهايي که پيتزا خيلي دوست دارن و همش غر ميزنن که بابا عشق چيه و اينا: « زندگي بدون عشق٬ مثل پيتزاي بدون پنير هستش»
۵ تا قالب توپ! جدید تو راه بید. یه کم صبر کنین صدا در بکنه. الان فعلا بو در وکرده. از مزیت هاش هم «حجم کمتر» نسبت به ۳تا قالب قبلی که در کرده بیدم٬ هستش. فقط مونده اسم گذاری و یه سری ریزه کاری. بعدش میفرستم برای شورای نظارت برای تصویب!
نوشته شده در ساعت 20
-------------------------------------------------------------
نقطه صفر
امشب يه کم دلم گرفته بود. رفتم سراغ آرشيو نوشته ها و عکس هاي مرتبط با وبلاگم. خيلي جالب بود که ديدم حدود ۸۰-۷۰ درصد از نوشته هاي وبلاگ اولم را دارم. داشتم عکس ها رو نگاه مي کردم که به عکس زير رسيدم. عکسي که خيلي ها رو ...
نمي دونم وقتي اين عکس رو مي گرفتم چه احساسي داشتم. اما وقتي الان ميبينم احساس مي کنم که اون موقع ...هيچي..
بعد از اينکه از اين تابلو گذشتيم٬ رسيديم به مرز ايران و عراق. البته تا نقطه صفر مرزي٬ ۵ کيلومتري فاصله بود. موقع اذان مغرب شده يود. يه مسجد اونجا بود که ميگفتن تنها بنايي هستش که از قبل جنگ تا به حال سرپا هستش. وضو گرفتيم و رفتيم رو يه تپه که قبلا سنگر بوده. اونجا نماز و زيارت عاشورا خونديم و حرکت کرديم به سمت نقطه صفر مرزي. جايي که زائراي کربلا سوار اتوبوس هاي عراقي ميشدن. يه در بود که اونور در عکس صدام و پرچم عراق بود. و اينور دز ما ايستاده بوديم. نميدونم اين در کي به روي ما باز ميشه اما اونجا که بوديم انگاري هيچ دري بين ما و کربلا وجود نداشت.....
شايد اين شعر اون بالا رو بتونيم اينطوري تغيير بديم(البته با اجازه جناب حافظ!):
تا ز ميخانه و مي٬ نام و نشان خواهد بود
سـر ما خاک ره کــرب و بــلا خـواهـد بود
التماس دعا
باگ !!!
داداش من هر وقت به من تيکه ميندازه ميگه « ۱ بر هيچ ! ». يکي نيست بگه آقا آخه بقيش چي ميشه !!!! ....
اين حافظه ي آدم ها هم انگاري « باگ » زياد داره!!!
حسرت
تا نگاه مي کني٬
وقت رفتن است.
باز همان حکايت هميشگي:
« پيش از آنکه با خبر شوي
لحظه عظيمت تو ناگزير مي شود »
آي!
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان٬
چقدر زود
دير مي شود...
شعر از قيصر امين پور
شب
بعضي ها "شب" را مخفف " شروع بدبختي!" مي دانند. بعضي ها شب را مخفف "شميم بهشت" مي دانند و بعضي ديگر "شادي بزرگ". بعضي ها شبهايشان تنها " شبه بيرنگ " است و براي بعضي هاي ديگر " شرارت بازيگوش!" ... اما شما شب را چه مي پنداريد؟...
شايد براي من، شب، تنها " شاهد باوفا" معنا خواهد داشت. شاهدي که نظاره گر بيداري ها و نوشتن ها و تفکر ها بوده است.
شايد وفاي او در اين است که هيچ گاه آرامش خود را از من دريغ نکرد....
خاموش
از نگاهش می توانستی خروش درونش را دريابی. اما...
شايد او نمی توانست با زبان آن خروش را وصف کند. شايد زبانی نبود. و شايد گوشی برای شنيدن.
او رفت. و خروش درونش را در زير خاک ها پنهان کرد...
گمشده
پيرمرد تمام عمر خويش را به دنبالش رفته بود. اما هرگز به آن نمي رسيد.
او تمام عمر خويش را در سفر بود. تمام عمر...
اما نمي دانست که گوهرش را در نزديک ترين جاي ممکن گم کرده بود. در نزديک ترين مکاني که مي توان به آنجا دسترسي پيدا کرد. اما او از آنجا غافل بود.
او نمي دانست که قلبش٬ هميشه جايگاه گوهر گمشده اش بوده است.
او هميشه گوهرش را به همراه داشته و دريغ که توجهي بدان نمي کرد.
و تمام عمر٬ ره بيهوده مي پيمود...
حقيقت مجازی!
چهره ها رنگ مي بازند وقتي سنگ محک افسانه اي را بر آنان مي زني. چهره هايي که تا ديروز سرخ بودند٬ به زردي مي گرايند و مي تواني بفهمي که چگونه اين نقاب ها چهره اي خيالي به شهر ما داده بودند.
هنگامي که نقاب ها را تک تک از صورت بازيگران اين صحنه برمي داري٬ مي تواني دست تواناي صحنه گردان را ببيني که چه طور چهره هاي زرد و بي روح را پرده پوشي کرده است. از يک طرف پرده پوشي او و از طرفي ديگر٬ بازي نقابزدگان. يکي به مصلحت و ديگري به ضرر.
نمي دانم ديدن واقعيت پشت پرده٬ چگونه با آن مصلحت توجيح مي شود اما مي دانم که تنها اکتفا کردن به ظاهر نقاب ها٬ بسي مشکل ساز است و ديدم که چه طور آدميان در پشت آن نقاب سرخ فام٬ دندان هاي حسد و مکر را تيز مي کنند.
شايد همگي خسته شده ايم از اين نقاب ها. از اين بازي ها و از اين همه کارهايي که به ما منتسب شده اند.
برداشت شخصي من اين است که ما٬ همگي به نوعي از اين بازي خسته شده بوديم و اين آمادگي در ما وجود داشت که در اولين فرصت٬ نقاب را به کنار زده و ساعتي براي خود و با خود باشيم.
اين محيط مجازي٬ مجالي بود تا بتوانيم مجازا به اصل خويش رجوع کنيم. و آني باشيم که
مي بايست.
شايد من ميخواستم پيرمغان باشم و نه وحيدرضا. و اين پيرمغان تصوير مجازي از واقعيتي بود که مي خواستم در پشت نقاب خودم داشته باشم. قريب به اتفاق ديگر دوستان نيز خواستند تا آني را به ما بنمايانند که مدت ها به جستجويش بودند. و البته اين موضوع شامل کساني است که حداقل گاهي به موضوع نقاب خود فکر مي کنند و اين محيط را هدفمند برگزيدند.
اما بزرگترين مشکلي که ايجاد مي شود آن است که ما اين بار٬ به اين صورت مجازي٬ شکلي واقعي دهيم و بخواهيم محاسبات دنياي واقعي خود را بر آن ها بنا کنيم. اينجاست که شاهد بروز خطا و مشکلاتي مي شويم که خود در اين چند ماه به چشم ديدم و تجربه اينطور به من ثابت کرد که تصوير اين محيط مجازي براي اين محيط٬ و واقعيت موجود در دنياي حقيقي براي همان دنيا کاربرد دارد و نبايد اين دو را با هم اشتباه کرد.
شايد به نوعي در صدد توجيح اين پديده برآييد و سعي کنيد تا به من بفهمانيد که اين تصوير٬ يک نقاب نيست و دستچيني از حقيقت هاي خالص شخصيت آدم هاست. شايد بتوانيم اين را در مرحله اول قبول کنيم. اما توجه به اين نکته حائز اهميت است که همه ي اين٬شخصيت همه ي ما نيست. و تعبير فوق را از ديدي ديگر مي توان باز هم تاکيدي بر آن چه که پيشتر ذکر شد٬ دانست.
خلاصه کلام اين که ما همگي خواهان آنيم که بتوانيم آني باشيم که مي بايست باشيم و
اين شعر مولانا٬ تلاش در بازگويي همين حقيقت است:
هر کسي کو دور ماند از اصل خويش
بــاز جــويــد روزگـــار وصــل خويــش
سرآغازی نو
از دست و زبان که بر آيد
کز عهده شکرش به در آيد
فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردين بگستراند و دايه ابر بهاري را فرموده نا بنات نبات را در مهد زمين بپروراند. درختان را به خلعت نوروزي٬ قباي سبزورق در بر کرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربيع٬ کلاه شکوفه بر سر نهاده٬ عصاره ي ناي به قدرتش شهد فايق شده و تخم خرما به يمن تربيتش نخل باسق گشته.
ابر و باد و مه و خوشيد و فلک در کارند
تا تو ناني به کف آري و به غفلت نخوري
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبري
گزيده ای از ديباچه ی گلستان سعدی
مي خواهم تنها باشم...
من آن نيستم که مي نمايم،
نمود پيراهني است که به تن دارم،
پيراهني بافته ز جان؛
که مرا از پرسش هاي تو
و تو را از فراموشي من
در امان مي دارد.
آن "من"ي که در من است
در خانه خاموشي ساکن است،
و تا ابد همان جا مي ماند؛
ناشناس و درنيافتني.
دوست من،
من نمي خواهم هر چه ميگويم باور کني
و هر چه مي کنم بپذيري؛
زيرا سخنان من چيزي جز
صداي انديشه هاي تو
و کار هاي من چيزي جز
عمل آرزوهاي تو نيستند.
دوست من،
هنگامي که تو ميگويي "باد به مشرق مي وزد"
من ميگويم آري به مشرق مي وزد
زيرا نمي خواهم تو بداني که انديشه من در بند باد نيست،
بلکه در بند درياست؛
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي،
و من نمي خواهم که تو دريابي،
مي خواهم در دريا تنها باشم.
دوست من،
وقتي که نزد تو روز است،
نزد من شب است؛
با اين همه من از رقص روشناي نيمروز
بر فراز تپه ها سخن مي گويم.
زيرا که تو ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي
و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني.
و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي.
مي خواهم با شب تنها باشم.
دوست من،
هنگامي که تو به آسمان خودت فرا ميشوي، من به دوزخ خودم فرو مي شوم؛
من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني؛
شراره اش چشم هايت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد.
و من دوزخم را بيش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بيايي؛
مي خواهم در دوزخ تنها باشم.
دوست من،
تو به "راستي" و "درستي" و "زيبايي" مهر مي ورزي،
و من از براي خاطر تو مي گويم که
مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است.
ولي در دلم به مهر تو مي خندم.
گرچه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني؛
مي خواهم تنها بخندم.
دوست من،
تو خوب و هشيار و دانا هستي؛
يا نه، تو عين کمالي؛
و من با تو از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم.
گرچه من ديوانه ام،
ولي ديوانگي ام را مي پوشانم.
مي خواهم تنها ديوانه باشم.
دوست من،
تو دوست من نيستي؛
ولي من چگونه اين را به تو بگويم؟
راه من راه تو نيست، گرچه با هم راه مي رويم؛ دست در دست...
از کتاب پيامبر و ديوانه. جبران خليل جيران.
آشيانه
رواق منـظر چشـم من، آشـيانه ي توست
کرم نما و فرود آ، که خانه، خانه ي توست
دلـت به وصـل گل اي بلبـل صبـا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
من آن نيم که دهم نقد دل به هر شوخي
در خـزانــه به مـُهـر تــو و نـشـانـه توســت
یعني چي!؟
معرفی یه وبلاگ
ما هم اگه بخواهيم ادعاي اسلام کنيم بايد با عقل و فکر و تحقيق بر اين باور برسيم که اسلام همان چراغ هدايت ماست. وگرنه هيچ ارزشي نداره. به خاطر همين هميشه از اين مسائل که منو به فکر وادار کنه استقبال ميکردم.
پارسال بعد از 14 سپتامبر، رفتم تو يکي از چت روم ها. و چندين ماه کارم اين بود که با خارجي ها چت کنم! تو اونجا فهمیدم که خیلی ها از اسلام چیزی نمی دونن و تبلیغات سوء انقدر قوی بوده که حرف های من رو به عنوان یک مسلمون باور نمی کردن. خیلی هاشون نظرشون نسبت به اسلام عوض شد. فقط همین رو بگم که همه فکر میکنن اسلام یعنی طالبان...بگذریم... . توي روم ديگه همه منو ميشناختن و با خيلي ها هم رابطه برقرار کردم که هنوز هم اين ارتباطات رو دارم. يکي از مسيحي هايي که باهاش رابطه طولاني برقرار کردم، يک خانم ميان سال مالزيايي بود که رئيس يه انجمن بين المللي کمک به يتيمان و دختران فراري و و...بود. خيلي بر سر اسلام و مسيحيت باهاش حرف زدم. يه روز يه سايت رو بهم معرفي کرد که اشکالات علمي از قرآن گرفته بود. چيزي شبيه همين وبلاگ.
من هم از کساني که مشتاق هستند بيشتر رو دينشون و افکارشون فکر و تحقيق کنن دعوت ميکنم که به اين وبلاگ يه سر بزنن. من تو يادداشت سه شنبه 30 اسفند 1381، به يک سري از صحبت هاي ايشون جواب دادم.
راستي. يه وقت نبينم کسي اهانتي به ايشون بکنه ها. اصل احترام به اعتقادات انسان ها يادتون نره.
دل هر کی يه ياری داره، دل ما با حسينه
آندم بريدم، من از حسين دل
کامد به مقتل، شمر سيه دل
او مي دويد و من می دويدم
اوی سوی مقتل، من سوی قاتل
او می نشست و من می نشستم
او روی سينه، من در مقابل
او می کشيد و من می کشيدم
او خنجر از کين، من آه از دل
او می بريد و من می بريدم
او از حسين سر، من از حسين دل
می خواهم زنده بمانم مادر....
چندي پيش مطلبي به نقل از روزنامه ايران در سايت رنگين كمان منتشر شد كه در آن يك دختر 13 ساله هموطنمان كه بر اثر ابتلا به نوعی بيماری نادر، ريه خود را از دست داده است جهت درمان و اعزام به كشور فرانسه تقاضاي همكاري و مدد از همه ايرانيان نموده بود.
به دنبال انتشار اين گزارش در سايت، خوشبختانه تعدادي از هموطنانمان ازداخل و خارج كشور با ما تماس گرفتند تا در مورد چگونگي كمك به اين دختر بچه اطلاعات بيشتري كسب نمايند... ما نيز بنابر احساس وظيفه تصميم گرفتيم جزئيات بيشتر اين ماجرا را از زبان مادر اين دختر بچه جويا شويم كه به اين ترتيب گزارش اختصاصي رنگين كمان را از پيش رو خواهيد گذراند...
The insect in the coffee
if an insect falls in an Israeli's cup of coffee, he:
Sells the coffee to the American, and the insect to the Chinese.
Screams that his secuirity is in peril.
Accuses the Palestinians of throwing the insect in his coffee.
Alleges that Hizbullah, and Iranians advocate attackes with weapons of mass insects.
Relates this vicious attacke to Palestinian Terrorism.
Attacks on human right, Anti-semitism, the Holocaust, the Diaspora.
Command Arafat to immediately stop insects from flying in the air, or landing in coffee cup.
Re-occupies the West Bank and Gaza, Razes houses, cut off water and electricity.
Demands a 100 year, billion-dollar loan from America to buy another cup of coffee.
Claims life-times free coffee from the cafe as compensation.
هک و ادب کردن هکر
آقا وبلاگم رو هک کرده بودن. شرمنده که ....
مشکل اینجا بود که ID یاهو هم هک کرده بود. در نتیجه با اینکه به پرشین بلاگ میل زدم که یه کاری کنن٬اما یکی از دوستان تونست رمز منو گیر بیاره.! حالا دیگه چه طوری نمی دونم. احتمالا پرشین بلاگ رو هک کرده. خلاصه....
من هم ميدونم چه کسی اين کار رو کرده. خيلی ها ميدونن. همسفر مشهد هم بود. حالا شايد بعضی ها بفهمن شايد هم نه. درهر صورت٬ دارم فکر ميکنم چه طوری ادبش کنم. چون اين بار اولش نيست که....
شايد جالب بشه اگه نظرتون رو در مورد نحوه ادب کردنش بنويسين!!!
با اينکه....
هرگز...دوستش داشتم و حاضر نبودم من زندگيش رو خراب کنم...
مجبور شدم کاري کنم که بهم بگه: « ازت متنفرم »...
هر چند که خودم برام سخت بود...سخت؟..نمي دونم...شايد سخت تر...اما... خوشحالم که فراموشم کرد. اينطوري مي تونم به آيندش بيشتر اميدوار بشم...
خدايا٬تو خود شاهدي که براي چي من اين کار را کردم...
تو خود مي داني که شب ها با تو چه مي گفتم.....چيزهايي که تنها بين من است و تو.
....
راستي...غريبه...خوشحالم که ديگه درد نمي کشي.....
التماس دعا
حسن ظن
به سخنی که از دیگری سر می زند، اگر احتمال نیکی در آن میرود، تو نباید به آن بدگمان باشي
فرازی از نهج البلاغه
سفرنامه بهشت
شروع آشنائيمان را با کسي نخواهم گفت. شروع تنفسي تازه در هوايي تازه. هنگامي که چشم در چشم آن نماد طلائي مي اندازم٬ گويي دوباره لحظات زيباي آشنائي آغاز مي گردند. و همچنان تاريخ تکرار مي شود...
يادم نمي رود آن دلتنگي غريب٬ که مدت ها پيش مرا به سوي تو کشاند. يادم نمي رود آن استقبال گوهربارت. و هميشه به خاطر خواهم سپرد آن نجواي جنون را. به ياد دارم که چگونه به رقابت آسمان ها رفته بودم. و هيچ گاه شيريني درد درد و دل را فراموش نخواهم کرد.
سکوت پرمعناي آن ازدحام٬تامل برانگيز است. شايد همه فرياد مي زنند. اما خوب که دقت مي کني٬ صدايي نخواهي شنيد.
به ياد دارم که آن صحراهاي پر رمز و راز نيز٬ همان سکوت پرازدحام را داشتند...
و چگونه مي توان رابطه ها را دريافت...؟
آنقدر سکوت٬ که خود را تنهاي تنها مي بينم. همان نامي که هنگام تولد٬ با گريه به من دادند. همه را مي بيني و گويي هيچ کسي تو را نمي بيند. آرام و بي صدا قدم مي زني. ولي صداي قدم هايت نيز به گوش نمي رسند. مگر اين زمين نيست که پا بر روي آن گذاشته اي؟...به زودي در خواهي يافت که پاسخت منفي است و اينجا نه زمين بلکه قسمتي از آسمان است...اما کجاي اين آسمان...؟
غريبي در ناکجا!. و اين شروع آشنائيمان بود...
از آغاز تا کنون....
و اينک٬ باز ٬ آمدم. اما نه با همان ظاهر و نه همان باطن.
باز آمدم٬ ولي نه با همان دل و نه همان روح.
نيک که مي نگرم٬ ظاهرم کمي متفاوت است از آنچه که در آن روز بودم. و باطنم نيز٬هم. ..اما به کدامين سو قدم برداشته ام؟
اي کاش هيچ گاه نمي رفتم که اينچنين باز گردم. سرافکنده و شرمگين.
در راه هميشه اين فکر آزارم مي داد که اگر مرا نپذيري بايد چه کار کنم....چيزي که از آن بيم داشتم....
و آمدم و پذيرفتي. ولي روي ديدارت را نداشتم. چگونه مي توانستم باز٬ چشم در چشم تو٬ سلامت دهم و چگونه طاقت شنيدن جوابت را داشته باشم....
نتوانستم خود را راضي کنم. هرگاه که به درگاهت آمدم به خود اجازه ندادم که به درون بيايم. و نه اينکه من خواستم. بلکه خواستند.....
و تنها حرف آخرم اين بوده و هست که:
به طواف کعبه رفتم٬ به حرم رهم ندادند...
بهمن ۸۱ - مشهد مقدس
خانه دوست كجاست؟
آسمان مكش كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان سپيداري و گفت:
نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.
ميرود تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر بدر ميآرد،
پس به سمت گل نهايي ميپيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و ترا ترسي شفاف فرا ميگيرد.
در صميمت سيال فضا، خش خشي ميشنوي:
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد ازلانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست.
سهراب سپهری
گذشته٬ حال و آينده
گروهي ديگر از مردم٬ چنان در « حال » خود غرق مي شوند که انديشه براي « آينده » را فراموش مي کنند.
و گروهي ديگر٬ آنقدر به فکر « آينده » هستند که زمان « حال » را از دست مي دهند.
چنان باشيم که در هر لحظه٬ با عبرت از « گذشته »٬ « حالي » داشته باشيم که در « آينده » حسرت نخوريم
باز من ديوانه ام، مستم؛
باز ميلرزد دلم،دستم.
بازگويي در جهان ديگري هستم.
هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ!
هاي، نپريشي صفاي زلفكم را، دست!
و آبرويم را نريزي، دل!
- لحظه ديدار نزديكست.
اخوان ثالث
ديوانه
روزي تصميم گرفتم نزديک شوم. و پرسيدم:
- چه کار مي کنيد؟
مرد پاسخ داد: به دشت ها مي نگرم.
- و ديگر چه؟
مرد گفت: همين براي درک زندگي کافي نيست؟
چنين پاسخ داد مردي که ديوانه اش مي خواندند.
از کتاب: نامه هاي عاشقانه يک پيامبر
زندگی
۰- آره. من خودم فکرش رو که ميکنم حالم بد ميشه چه برسه به اينکه...
۰- زندگی بعضی وقت ها اصلا قشنگ نيست. آدم ها خيلی عجيب هستن. خيلی بی وفا...
۰- اما شايد قشنگ نبودن بعضی از لحظات زندگی٬ باعث بشه که لحظات زيبای اون رو بيشتر درک کنيم. يعنی اگه اون لحظات تلخ نبودن٬ شايد ديگه اصلا زندگی برای ما زيبا نبود. اگه اين طوری فکر کنيم اون لحظات تلخ هم برای ما شيرين خواهند بود....
و باز هم عشق...
۰- دوست داشتن... روح آدم ها زيبا هستند. چون خدايي هستند. و بالطبع طالب زيبايي. شايد درست نباشه که دوست داشتن را خودخواهي بناميم اما دوست داشتن نوعي طلبيدن هستش. طلب کردن اون پاکي و زيبايي. روح آدم ها اگه بتونن اون زيبايي رو جايي پيدا کنن٬ به اون علاقه پيدا مي کنن. اگه بتونن اون زيبايي رو تو روح شخص ديگري ببينند اون رو دوست مي دارن چون فکر مي کنن که به زيبايي مقصود رسيدن. اما نکته مهم اينجاست که اين زيبايي خود معلول است. و چه بهتر آنکه به علت آن دست يابيم که همانا خالق اون زيبايي است.اگه روح آدم ها بعد از دوست داشتن روح ديگران به اين مسير قدم بگذارند که علت اين زيبايي چيست انگاه مي تونن به زيبايي حقيقي دست پيدا کنن.
۰- جدايي چيه؟
۰- اما جدايي . در حقيقت جدايي وجود ندارد. اين فاصله فيزيکي هست که ما جدايي مي ناميم. اما دوست داشتن مربوط به روح آدم هاست و نمي تواني براي روح فاصله تعيين کني. براي روح فاصله معني پيدا نمي کند.
۰- عشق هم مي گي؟
۰- عشق٬ کمال دوست داشتن است. يعني کسي که عاشق ميشه٬ يعني عاشق اون زيبايي ميشه. عاشق شدن هم نهايت خواستن است و نهايت خواستن٬ او شدن است. همانند او شدن. و نه. به راستي خود او شدن. حالا اگه کسي بتواند بعد از رسيدن به زيبايي روحي و دروني انسان٬ به سرچشمه و حقيقت اون زيبايي برسه٬ با عاشق اون انسان شدن هم مي تونه به عشق خدا برسه. و بتونه در مسير خدايي شدن قدم برداره.
زمستان است...
نمي دونم چه حکايتي است. اينکه هميشه خزان و زمستان نماد جدايي و مرگ هستن. يک نماد تلخ که هيچ گاه از ياد نخواهي برد.
قصه ما هم مثل يه بازي فوتبال بود. ۹۰ روز طول کشيد. و در آخر مساوي شديم و زمين را ترک کرديم. تماشاگر ها بدون اينکه از فشار روحي بازيکن ها با خبر باشن٬ مدام تشويق مي کردن. ياد ضرب المثل معروف مي افتم که ميگه: بيرون گود نشستن و ميگن لنگش کن.
دقيقا ۹۰ روز بازي زندگي. هم خاطره شيرين داشت و هم تلخ. اما نمي دونم چرا اصلا عکس يادگاري از اين بازي ننداختيم. شايد هر دو طرف مي دونستن که بايد اين بازي خيلي زود فراموش بشه. يه بازي سخت و پر از تجربه. يک تمرين خوب براي صادق بودن. يک امتحان خوب براي انسان بودن. انساني که بار امانتي رو به دوش مي کشه. يه امانت گران بها که آسمون نتونست قبولش کنه. خوب انسان بايد امتحان خودشو پس بده که ثابت کنه لايق امانتداري اين گنج گران بهاست. نمي دونم نمره ما چند ميشه اما خوش بين هستم که حداقل تو آزمون صداقت٬ نمره خوبي خواهيم گرفت.
نمي دونم نقش کلاغ سياه در انتهاي اين بازي چي بود. پرواز نمادين اون ها مثل اختتاميه بازي هاي رسمي بود. راستي. بازي ما هم رسمي بود.مگه نه؟ .
یه روز یکی به من گفت دوست داشتن به راحتي به دست نمياد که به اين راحتي از دست بره. راست مي گفت.
يه بار٬ خيلي سال پيش٬ زماني که راهنمايي مي رفتم يکي از دوستام ازم پرسيد: يعني واقعا ميشه دو نفر همديگرو واقعا دوست داشته باشن. بدون هيچ غرضي. من هم با کمال آرامش و اطمينان گفتم که: آره. چرا نشه!؟ . ... اما نه اون مي فهميد چي مي پرسه و نه من مي فهميدم دارم چي جواب ميدم. اما انگاري يه چيزي بود که من بهش اطمينان داشتم. و همون بود که باعث شد بدون تامل و با اطمينان بگم که: ميشه !
بعضي وقت ها حس مي کنم که زندگي داره تکرار ميشه. يعني دوباره بر مي گرده عقب و از يه جايي ادامه پيدا ميکنه با کمي تفاوت ظاهري.
اما فکر نمي کردم که روزي تو زندگي من اين اتفاق بيافته.... بشينم رو يه بلندي٬ به فضاي وسيع رو به رويم نگاه کنم٬ و بدون اين که صدايي از من بلند بشه٬ حرف بزنم. آخه بدجوري بغض کرده بودم. اما باز هم مثل هميشه نبايد اشکي سرازير مي شد. مثل هميشه..... يه درد خاصي گلوي آدم رو آزار ميده. اما ديگه عادت کردم. يعني اصلا ديگه اون درد رو دوست دارم. حاضر نيستم با خوردن آب٬ ساکتش کنم. درد شيرينيه. يه چند باري سعي کردم حرف بزنم. يه سري کلمات متقاطع بدون نظم و آهنگ از دهنم در ميومدن. سعي داشتم که يه چيزي بگم. می خواستم بگم که من قبلا ٬اون اول ها٬ تو وبلاگم يه چيزي نوشته بودم. نوشته بودم که:
وقتي آدم به دنيا مياد٬ خودش گريه مي کنه و وقتي از دنيا ميره٬ ديگران گريه مي کنن. به نظر من٬ اون بچه که به دنيا مياد مي دونه که از کجا اومده و به کجا پا گذاشته و براي خودش گريه مي کنه. وقتي هم که از دنيا ميره٬ ديگران مي دونن که اون کسی که مرده از کجا رفته و به کجا پا خواهد گذاشت و باز هم براي خودشان گريه مي کنند. و در اين ميان٬ آيا اين زندگي تنها حسرت است!؟ حسرت اينکه چرا آمدم و چرا رفتم؟.........
........................................
جالب اونجا بود که وقتی داشتیم بر می گشتیم٬ بغض هر ۳ تامون ترکید...ما و آسمون.....
...................
در آخر بايد بگم که:
دنيايي از حرف تو ذهنم هست که به دستام منتقل نشدند.
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل
....
التماس دعا.
۱۶ ديماه ۱۳۸۱
فقط به خاطر تو
چه سخت است دل کندن از همه کس و همه چيز ....
و اکنون...
تنهاي تنها....
به بيرون از خود آمده ام...
و به دنبالت مي گردم....
مرا به پيش خود ببر.....
همه چيزم را کنار گذاشتم....
مي داني ......
و اکنون...
منتظر آن فرشته٬ مي مانم.....
مرا فرا خوان....
دگر اين سرا را چه سود٬ که در آن هيچ چيز از آن من نيست. مي خواهم نعمت حيات را به لذت ممات بخشم. مي داني که به دنبال تو مي گردم..راهم را فرا رويم نه.
نه...مرگ نمي خواهم.
اما....
از مرگ هم مي گذرم...
به اين نعمت هم پشت مي کنم...
مرگ را نمي خواهم. از اين حق طبيعي خود هم مي گذرم..
اما...
همه و همه...
به خاطر تويي که نمي شناسمت...
ديدي که چه بهاي سنگيني را پرداخته ام...
همه زندگي...همه حيات...همه ممات...همه آنچه به من ارزاني داشته اي....
از همه آن ها دل کندم...
و تنها
نشسته ام تا صدايم کني....
نشسته ام تا صدايت کنم...
نشسته ام تا بويت را استشمام کنم...
نشسته ام تا رويت ببينم...
شسته ام تا احساست کنم.....
و تنها همين حواس برايم مانده....
اگر بخواهي از اين ها هم مي گذرم...
اما دگر چگونه مي توانم بفهمم که تو آمدي....
هر چند....
اگر بخواهي از اين ها هم مي گذرم
تا تنها راه درک تو
ذوب شدن در تو باشد...
آري...
آري...
آري...
از اين تنها چيزي که برايم مانده هم مي گذرم
از احساس ها و ادراک ها هم مي گذرم...
تا درک تو را با تمام وجود بي وجودم درک کنم...
تا ذوب شوم....
.....
.....
آتش عشق تو در جان خوش تر است
جان ز عشقت٬آتش افشان خوش تر است
.....
.....
.....
روش و آئين ما، آن نيست که بتوان آن طور که خواهيم، به تغييرش کوشيم...بايد آن طور که او هست، ما باشيم. نه آن طور که ما خواهيم، او باشد. در اين صورت، دگر آئيني براي ما نمي ماند و تنها بايد به فرامين دل گوش دهيم...اما...فرامين دل را تا چه حد مقبول خواهد افتاد؟... و اينجا است که مي تواني دريابي که روش و آئيني که بتوان آن را سرلوحه کرد يک نياز است و تنها يکي است، بي نياز. پس نيازمان را تنها به او بسپاريم...آن طور نيست که بگويي من مي دانم که او چگونه فکر مي کند. او همه چيز را گفنه. اگر هم شرطي داشته، باز هم گفته. پس دگر جاي هيچ استخاره نيست. بايد سر تعظيم در مقابلش فرود آوريم و پيوسته فرامينش را به مرحله عمل بکشانيم...دگر نگوئيم که من مي خواهم ....بايد گفت او چه مي خواهد...
طلوع
اميد
پس از چند صباحی که دريا به خواب فرو رفته بود٬ بار ديگر خروش درونی اش دامن خشک کشتی را چنگ زده...
اما...ميدانم که باز خواهی آمد...
اما ...
....
ميدانم که ابر ها گوش به فرمان تو اند....
پس هيچ گاه اميدم را به دنيايی نخواهم فروخت...
غفلت
احساس خستگي عجيبي مي کردم...
چشمانم را بستم و سرم را بر روي زانوانم گذاشتم...
هنوز نيمچه حواسي برايم مانده بود و کاملا به خواب نرفته بودم که احساس کردم صدايي به گوشم مي رسد. اما ديگر توان نگاه کردن نداشتم و به خواب رفتم...
و چه رويايي...
در رويا ديدم که آن صدا٬ صداي تو بود...
...
وقتي به هوش آمدم٬ تو نبودي اما دستانم گرم بود...
هنوز در حسرت آن لحظه هر شب سرم را بر زانوانم می گذارم و به خواب می روم...
اما....
....
اي کاش نمي خوابيدم....
گفتار ششم: معرفت نفس
اما گوش هاي شما تشنه شنيدن آن دانش قلبي در صوت و صداست.
شما دوست داريد آنچه را در پيوسته در دل دانايتان بوده است در صورت کلمات نيز دريابيد و با انگشت کلمات٬ بدن عريان احلام و آرمانهايتان را لمس کنيد.
و چه خوش که چنين شوقي در شماست.
زيرا چشمه پنهان روح شما بايد زمزمه کنان به سوي دريا سير کند.
و گنج هاي درون بي انتهايتان بايد که در پيش چشم هاي شما ظاهر شود.
اما هيچ ترازويي مجوييد که گنج هاي ناشناخته شما را بسنجد و در پي آن مباشيد که با چوب دست کلام ژرفاي بحر درون را بپيمائيد.
زيرا نفس آدمي دريايي است که از حد و مرز بيرون است.
مگوئيد که « من حقيقت را يافته ام» بلکه بگوئيد:« من به حقيقتي دست يافته ام.»
نگوئيد که « من روح را شناخته ام»بلکه بگوئيد: « من روح را ديده ام که از گذرگاه هستي من مي گذرد.»
زيرا که روح در تمامي راه ها گام مي زند.
روح تنها بر يک خط سير نمي کند و مانند يک ني نمي رويد.
بلکه روح طومار هستي خود را مي گشايد.
همچون نيلوفر آبي با گلبرگ هاي بي شمار.
-----------------------------------------------
يک توضيح: نوشته هايی که با موضوع : « گفتار اول و ... » آمده اند از کتابی است به نام پيامبر اثر جبران خليل جبران. و بقيه نوشته ها در صورت نداشتن مشخصات خاصي٬ از خودم است!!!
گردباد عشق...
اي بلند ترين فرياد دل من٬ هست و نيست مرا نيست کرده اي و تنها خودت را بر وجود بي وجود من هستي بخشيده اي. و اکنون٬هستي من تنها ز هستي تو ست...
ويرانم کردي... و دوباره از نو٬ سرشت مرا پايه گذاشتي... همچون گردبادي٬ ناگهان بر سرم فرو آمدي و با خود بردي آنچه با خود داشتم و بر جاي گذاشتي آنچه اکنون دارم. و حال٬ نيک که مي نگرم٬ همه چيز را در اين هيچ٬ مي بينم...
اکنون همچون آن پيرمرد عاشق٬ دلي زخمي و قلبي پاره پاره٬ روحي پاي افگار جستجو٬ چشماني کم سو ولي اميدوار٬ زباني خاموش و در عين حال فريادي بلند٬ دستاني پينه بسته از چنگ زدن دل زمين به بهانه جستجوي رد پايي از تو٬ شامه اي ضعيف از بسياري گل هايي که از پي ات بو کشيده ام... و ۲ گوش ناشنوا از بسياري طعنه هايي که زدند و مي زنند و خواهند زد...
اين همه آن است که بر جاي گذاشتي و رفتي...اي گردباد عشق...
سحرگاهان٬ به بهانه استشمام شميم دل انگيز ياس٬ چشم اميدم را مي گشايم...
و شباهنگام به اميد ديدن رؤياي آنچه در طول روز به انتظارش بودم٬ به خواب مي روم...
اما دريغ... که نه عطر تو را به مشامم ديدم و ن نه روياي تو را لمس کردم...
و تنها و تنها و تنها٬ اين اميد من است که مرا به فرداروزي زنده نگه داشته٬
که گرمي فروغ ديدگانت٬آتش درونم را شعله ورتر کند٬
تا همچو شمع بر گردت بسوزم...
تو تنها غزل وجود مني..
و عشق تنها بيت اين غزل...
قافيه آن٬آتشي است که هر دم٬ دم سرد و بي روح مرا گرمي جانانه اي بخشد...
اي تنها خورشيدي که پرستش ات کرده ام٬
خوب مي داني که چه سحرگاهان در کنار ساحل٬ به استقبال طلوعت آمدم...
اما تو....
چند بار تا به حال٬ چشم مرا سوزانده اي...؟
آه... سو سوي اين چشمان بي فروغ من٬ به فداي تنها نيم نگاهي...
شنبه شب - ۲۳ آذر ۱۳۸۱
يادی از غرب...
راستش ما تو سفر غرب ۲ بار از تنگه مرصاد عبور کرديم. بار اول هنگام رفت٬ وقتي براي نماز به نمازخانه اي که در آن جا ساخته بودند رفتم٬ بيتي که بر روي پارچه بزرگي نوشته بودند٬ نظرم را جلب کرد. خواستم حفظش کنم. اما بعد از حرکت٬ هر کاري کردم به ذهنم نيامد... خدا خدا مي کردم که يک بار ديگر بتوانم آن پارچه را بخوانم... در راه برگشت٬ باز هم از تنگه مرصاد مي گذشتيم و اين بار هم در آنجا براي خواندن نماز و خوردن نهار توقف کرديم... وقتي به نمازخانه رفتم اولين چيزي که به دنبالش بودم آن بيت بود... و حالا دوباره به خاطرم آمد...بسيار زيبا بود آن لحظه که سکوت بيابان را مي ديدي و با خود اين بيت را زمزمه مي کردي که:
داستان غم هجران تو گفتم با شمع
آنقدر سوخت٬ که از گفته پشيمانم کرد
خاطره ها داشتيم از سوختن و دم نزدن...
کجايي اي سکوت بيابان هايي که تماشا گه راز بوديد...
چرا خود را چنين سنگين٬ بر پهنه اين زمين گسترده ايد...
چگونه شاهد بوديد....
چگونه....
....
گفتار پنجم: رنج و محنت
چنانچه هسته بايد نخست در دل خاک بشکافد تا راز دلش در آفتاب عريان شود٬شما نيز بايد که رنج شکافتن را تجربه کنيد تا به شکفتن در رسيد.
رنج هاي شما بيشتر گزيده دست شماست.
و آن شربت تلخي است که طبيب درونتان براي نفس بيمار شما تجويز کرده است.
از اين رو به طبيب اطمينان کنيد و داروي شفابخش او را در سکوت و آرامش بنوشيد زيرا دست هاي او در عين سنگيني و خشونت٬ به دست لطيف و مهربان آن طبيب غيبي هدايت مي شود.
و جامي که او تجويز ميکند٬ هر چند که لب هاي شما را مي سوزاند٬ساخته از خاکي است که آن کوزه گر پنهان به سرشک خويش سرشته است.
گفتار چهارم: کار
وقتي کار ميکني٬ وجودت به ني لبکي ماننده است که از مجراي آن نجواي زندگي به آهنگ بدل مي گردد. آيا دوست مي داري وقتي همه آواز مي خوانند تو ني لبکي گنگ و خاموش باشي؟
دوستي با کار٬ به حقيقت عشق به زندگي است.
و عشق به زندگي در کار٬دمساز شدن با اسرار حيات است.
اگر به هنگام کار٬ زمين و زمان را ملامت ميکني و تولد را بلا و بدبختي و تحمل بار تن را لعن و نفرين مي خواني که در ازل بر پيشاني تو نقش بسته است. من باتو مي گويم که اين نقش لعنت را جز با عرق جبين پاک نمي توان کرد.
همچنين با تو گفته اند که زندگي ظلمت است و تو با ملالت٬ کلام افسردگان را تکرار مي کني. اما من با تو مي گويم:
زندگي به حقيقت ظلمت است مگر شوق و شور در ميان باشد٬
و شور و شوق٬ کور و بي هدف است مگر دانش در ميان باشد٬
و علم و دانش٬ پوچ و بي حاصل است مگر کار و عمل در ميان باشد٬
و کار تهي و بي جان است مگر عشق در ميان باشد.
و اکنون با تو بگويم که کار با عشق چيست...
کار با عشق آن است که پارچه اي را که با تار و پود قلب خويش ببافي
بدين اميد که معشوق تو آن را بر تن خواهد کرد.
کار با عشق آن است که خانه اي را با خشت محبت بنا کني
بدين اميد که محبوب تو در آن زندگي خواهد کرد.
کار با عشق آن است که دانه اي را با لطف و مهرباني بکاري و حاصل آن را با لذت درو کني
چنانکه گويي معشوق تو آن را تناول خواهد کرد.
و بالاخره کار با عشق آن است که هر چيز را با نفس خويش جان دهي
و بداني که تمام پاکان و قديسان عالم در کار تو مي نگرند:
{قل اعملوا فسير الله عملکم و رسوله و المومنون}
{ ( اي رسول ما٬ مومنان را) بگو که شما کار خود را بجاي آريد که خدا و رسول و مومنان آن را خواهند ديد. }
اغلب شنيده ام که در ابهام نيم خوابي مي گويي
« آن کس که نقشي را از خيال خويش بر سنگ مرمر تصوير مي کند از آن کس که زمين را شخم مي زند شريف تر است»
«و آن کس که رنگين کمان آسمان را مي ربايد تا چهره انساني را بر بوم نقاشي تصوير کند از آن کس که براي ما پاي افزار چوبين مي سازد با ارزش تر است»
اما من نه در ابهام نيم خواب٬ بلکه در بيداري نيم روز با تو مي گويم که
باد در گوش بلوط هاي بلند همان قصه شيريني را حکايت مي کند که با تيغه هاي ظريف و باريک علف مي گويد.
و تنها آن کس شريف و بزرگ است که صداي باد را در ساز وجود خويش به آوازي دلپذير بدل کند.
گفتار سوم: عقل و عشق
دريابيد که عقل سکان کشتي و عشق٬ بادبان کشتي روح شماست.
اگر سکان يا بادبان کشتي شما بشکند٬ يا دستخوش امواج و تلاطم دريا خواهيد شد و يا در وسط اقيانوسي بي حرکت بر جاي خواهيد ماند.
اگر عقل به تنهايي بر وجود شما فرمانروا باشد٬ شما را زندان و زنجير خواهد بود٬ و عشق اگر در سايه عنايت عقل نباشد٬ شعله اي است که خود را خاکستر خواهد کرد. پس بگذاريد که روح شما عقل را تا عرش عشق تعالي بخشد٬تا او نيز بتواند به شادي آواز سر دهد.
و بگذاريد روح شما شعله عشق را با عقل هدايت کند تا عشق با رستاخيز روزانه اش هر بامداد همچون ققنوس آتش زاد از خاکستر وجود خويش بال به آسمان کشد.
هنگامي که در ميان تپه ها در سايه سپيدارها مي نشينيد و در فضاي امن و آرامش مزارع و چمنزارهاي دوردست سهيم مي شويد٬ بگذاريد قلب شما در سکوت بگويد که « خداوند بر سرير عقل نشسته است»
و هنگامي که طوفان از راه مي رسد و بادهاي سخت جنگل را مي لرزاند و رعد و برق از شکوه و عظمت آسمان حکايت مي کند٬ بگذاريد قلب شما با هيبت و هراس بگويد « خداوند در طوفان عشق حرکت مي کند»
و چون شما نيز نسيمي از سپهر خداوندي و برگي از جنگل الهي هستيد٬بايد که در عقل ساکن باشيد و در شوق حرکت کنيد....
عاقلان نقطه پرگار وجودند٬ ولي
عشق داند که در اين دايره سرگردانند
گفتار دوم: داد و دهش
تُنفِقوا مِمّا تُحِبّون و ماتُنفِقوا مِن شَئ
اين سخا شاخي است از سرو بهشت
واي او کــز کـف چنين سـروي بهشـت ¹
و ترس از نياز چيست مگر نيازي ديگر که جان آدمي را مي گدازد.
کساني هستند که از بسيار، اندکي مي بخشند تا به وصف کرامت شناخته شوند و همين شوق به نام و شهرت، هديه آنان را مسموم ميکند،
و کساني هستند که از کم، تمام بخشند؛ آنان به حيات و کرامت بي پايان ايمان دارند.
و کيسه شان هيچ گاه تهي نخواهد ماند.
بخشيدن در پاسخ درخواست، نيکوست،
اما نيکوتر از آن بخشيدن است پيش از درخواست، از راه فهم.
و براي انسان گشاده دست جستجوي پذيرنده بخشش را لذتي است که بر لذت بخشيدن فزوني دارد.
آيا چيزي هست که بايد از بخشش آن دريغ کرد؟
هر چه هست روزي به ناچار خود به خود بخشيده خواهد شد،
پس چه بهتر اکنون که کسي را بدان نيازي هست آن را ببخشي تا فرصت بخشش از آن تو باشد.
چه بسيار که ميگوييد:« من مي بخشم، اما آن کس را که سزاوار است».
اما درختان باغ تو و گوسفندان چراگاهت چنين نمي گويند.
آن ها مي بخشند تا زنده باشند زيرا نگاه داشتن و دريغ کردن، هلاک شدن است.
بي گمان آن کس که خداوند موهبت عمر و ثروت شب و روز را به او عطا کرده است به هر چه تو بر وي نثار کني سزاوار است.
و آن کس که شايسته است تا از اقيانوس بي کران حيات، آب بنوشد اين شايستگي را نيز دارد که تو جام او را از جويبار کوچک خود پر کني.
و تو کيستي که نيازمند پيش تو عريان شود و جامه غرور چاک زند تا تو شايستگي او را عريان بيني و غرور او را بي شرم نظاره کني.
نخست بنگر که آيا تو خود مقام بخشندگي را شايسته اي، و آيا اين شأن و مرتبه را يافته اي که واسط فيض بخشش باشي؟
زيرا به راستي زندگي است که به زندگان چيزي مي بخشد و تو که خود را دهنده مي بيني، تنها شاهد و گواه اين بخششي.
¹: «بهشت»- فعل ماضي از مصدر «هشتن» به معني دادن. «از کف بهشت» يعني «از دست داد» ... ( در اين بيت، اولين «بهشت» اسم است و دومين «بهشت» فعل)
آتش عشق تو در جان خوش تر است...
نميدانم. مي خواهم به بيابان ها بروم. به دوردست ها. شايد در آنجا باشد. شايد ...
نميدانم....
لختي به من فرصت آرميدن نمي دهد. تو را فرياد مي زند. تو چه هستي؟ همان گوهر وجودي که عشق را وجود٬ ز وجود اوست؟..به راستي تو چيستي؟...
به گمانم وقتي به پاسخم مي رسم که عشق را شناخته باشم...
و اما اي عشق! تو از کدامين ديار آمده اي؟
.....
هميشه فکر مي کردم که معناي اين بيت را دريافته ام که:
الا يا ايها الساقي ادر کاسا ونا ولها
که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل ها
ولي اکنون دريافته ام که در اشتباه بودم. برداشتي که کنون از اين بيت در ذهن من است متفاوت از آن است که بوده.
راه سختي است...
در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آنست که مجنون باشي
احساس مي کنم به همسفري همفکر نياز دارم. تنهايي سخت است. مي خواهم با هم راه بيافتيم و هفت شهر عشق را گذر کنيم. به تنهايي در کوچه اول هم خواهم ماند...
خداوندا! مرا آن ده٬ که آن به.
التماس دعا
گفتار اول: عشق
و اين نه تنها اول٬ بلکه اولين و آخرين است. بی شک که آئينه تمام نمای همان خالق ابدی و ازلی اش است..که می گويد: هو الاول و والاخر و الظاهر و الباطن ...و اين عشق است که با اين خصوصيات می تواند راهنمايی باشد برای رسيدن به او.
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابيد:
آن دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست
هرچند راه او سخت و ناهموار باشد اما هر زمان که بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد٬
هر چند که تيغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند:
ای که از کوچه معشوقه ما می گذری
با خبر باش که سر می شکند ديوارش
عشق شما را همچنانکه تاج بر سر می نهد٬ به صليب نيز می کشد.
عشق با شما چنين می کند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد.
عشق هديه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خويش.
و هديه اي نمی پذيرد مگر از همان گوهر.
عشق نه مالک است و نه مملوک
زيرا عشق را٬ عشق کافی است.
وقتی عاشق می شويد٬ دگر نمی گوييد «خدا در قلب من است» بلکه خود را در قلب خدا می بينيد.
و گمان مبريد که زمام عشق در دست شماست. بلکه اين عشق است که اگر شما را شايسته و بايسته عاشقی بيند حرکت شما را هدايت کند.
عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنکه به ذات خويش٬در رسد.
اما اگر شما آرزويی می جوييد٬
آرزو کنيد که ذوب شويد و همچون جويباری باشيد که با شتاب می رود.
آرزو کنيد که رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه کنيد.
آرزو کنيد که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ريزد. قبلا (در وبلاگ قبل) گفته بودم چه لذتی دارد آن هنگام که نشتر عشق را بر رگ روح زدن. و آرام آرام نظاره گر فوران آن رود سرخ فامی بودن که حيات تو را به ممات تو پيوند زده. چه زيبا بود آن لحظه ای که گرمی آن٬ نوازشی بر سردی دستانم بود. افسوس که نتوانستم تا به آخر آن را مشاهده کنم. جلوی آن را گرفتم تا از حیات به ممات نرسم. آه. تا به کی باید خود را از این زایش مجدد محروم کنم؟ تا به کی در کنار این ساحل به انتظار کشتی وصل بنشینم تا مرا از این جزیره خاکی غریب به زادگاه آشنای لقای من برساند...
دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت
باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
و خدايی که در اين نزديکی است...
سکوت من خود سرود و ترانه من است
و گرسنگي من همان سيري من است
و آب در تشنگي من جريان دارد
و در هوشياري من مستي هاست
و عروسي ها در فغان و شکوه من
و ديدارهاست در غربت تنهائيم
و پنهاني من عين ظهور
و ظهور من همه ستر و حجاب است
چه بسيار که از غم ها شکوه مي کنم
و قلبم بدان غم ها بر خود مي بالد
چه بسيار که مي گريم و دندان هايم به خنده رخ مينمايند
چه بسيار که در آرزوي دوست دلم پر مي کشد٬
و دوست در کنارم نشسته است.
چه بسيار که چيزي را طلب ميکنم٬
و آن چيز در حلقه نگين من است.
ديباچه
عشق راه خامان و نازپروردگان و عافيت طلبان خفته بر ساحل نيست:
نازپرورد طنعم٬ نبرد راه به دوست
عاشقي شيوه رندان بلاکش باشد
بلکه عشق چنانکه عاشق را تاج افتخار بر سر مي نهد٬ همچنين او را به صليب سختي ها و رنج ها مي کشد و چنانچه سرچشمه رويش و زايش است همچنين نهيب مرگ و نيستي و فنا در اوست. فناي ازلي...
و عشق که به حقيقت ديباچه اين دفتر ميکده است محور اصلي فصل هايي است که به آن خواهيم پرداخت:
«زناشويي» روشنترين ظهور عشق آسماني در قالب جسماني است...
«فرزندان» ما به حقيقت فزرندان عشقند و بر ماست که آنان را با مائده عشق پرورش دهيم...
«داد و دهش» نمايشگاه ثروت بيکران عشق است که دست به دست مي رود و هر دست را فيض و برکت مي بخشد...
«کار» همان عشق مجسم است و اگر چنين نباشد عين بي کاري و بدکاري است...
«غم و شادي» دو نقابند بر روي شاهدي يگانه که چون به چشم عشق بدان نظر کني هردو را يکي بيني...
«عقل» لنگري است که مبادا طوفان عشق٬ کشتي نوسفران را غرقه دريا کند...
«آموختن» تجديد خاطره اي است از جايگاه خاص انسان در بارگاه عشق...
«دوستي» پيوند عاشقانه اي است ميان دو کس که در پي کشف اسرار جمال خويش در آئينه صافي يکديگر مي نگرند تا هم خود را بينند و هم آفريننده خود را...
«گفتن» دامي است که براي صيد سيمرغ عشق مي گسترند اما چيزي جز سايه نصيب نخواهد شد:
اي آنکه به تقرير و بيان دمزني از عشق
ما با تو نداريم سخن٬ خير و سلامت
«خير و شر» نيز چون غم و شادي از يک قله سرچشمه ميگيرند و در دره هاي صورت از هم جدا مي شوند و چون به درياي عشق مي رسند باز هم دو روي مي يوسند. شر به حقيقت همان خير است که در آئينه ناهموار ادراک ها ناموزون مي نمايد...
«رنج و محنت» درد شکافتن و شکفتن مريم است که مسيح عشق از آن مي زايد...
«دعا» رسيدن به حضور معشوق است و همراز شدن با او و هيچ نخواستن جز او...
«آزادي» رهايي از هر زنجيري است که آدمي را از زنجير زلف معشوق محروم کند و رهيدن از هر دامي که پاي او را از زفتن به دام عشق مي بندد:
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روي
من از آن روز که در بند تو ام٬ آزادم
و «مرگ» که رهاننده عاشق است از بند نفس هاي فاني تا بر بال نفس هاي جاوداني پرواز کند:
مرگ است کاروان که به مصر آرد
از چاه طبع٬ يوسف کنعانم
... و بدين سان همه گفتارهايي که به آن خواهيم پرداخت٬ پروانه وار بر گرد شمع عشق مي گردند. حکايت اين گفتارها به روايت کتابي است به نام پيامبر.از جبران خليل جبران. که خود به آن نقلي افزوده و يا مطلبي کم کرده ام. نقل اين روايات٬ به شرط آنکه نامي و نشاني از پيرمغان و اين وبلاگ برده نشود٬ مانعي ندارد...
التماس دعا
نوای عشق
نوايي كه به دورترين نقطه در آسمان راه مي يابد،
موسيقي موزون قلب عاشق است.
عشق رود زندگي در جهان است.
مينديش كه با ديدن جويباري كوچك،
يا با رسيدن به نخستين چشمه حقير،
عشق را شناخته اي.
تا آن زمان كه از ميان دره هاي خارايين نگذري،
و جويبار را گم نكني،
و مرغزارها را پشت سر نگذاري
و جويبار را ببيني كه هر آينه گسترده و ژرف تر مي گردد،
تا آنجا كه كشتي ها بر پهنه آن پيش مي رانند،
تا به فراسوي مرغزار پا ننهاده اي و به اقيانوس بي انتها نرسيده اي،
تا تمامي گنجها را به اعماق اين اقيانوس نسپرده اي،
در نخواهي يافت كه عشق چيست.
هنري وارد بيچر
Of all earthly music, that which
Reaches the farthest into heaven
Is the beating of a loving heart.
Love is the river of life in this world. Think not that ye know it who stand at the little tinking rill, the first small fountain.
Not unitl you have gone through the rocky gorges, and not lost the stream; not unit you have gone through the meadow, and the stream has widened and deepened unitl fleets could ride on its bosom; not unitl beyond the meadow you have come to the unfathomable ocean, and
poured your treasures into its depths- not unitl then can you know what love is.
Henry ward Beecher
ياد تو
ولي٬
در آن ازدحام سکوت و سکون٬
ياد تو٬
تنها جنبنده اي بود که از خاطره ام عبور مي کرد...
انتظار بی قرار
و اینک٬
بی قراری من و بی قراری تو٬ تا چه حد است که هنوز خورشيد وصالمان را به طلوع ننشسته ایم...
همه هست آرزويم که ببينم از تو رويی
و دوباره به درگهت آمدم. اما این بار با پایی پیاده. سخنت هنوز زمزمه لبانم است:
گفته بودی که بيايم چو به جان آيی تو
من به جان آمدم اينک٬ تو چرا مي نائی
وحال٬ تو چرا نمی آئی. اينک که من آمده ام به درگه نورانيت٬تو نيز به بيابان تاریک تنهايي من قدم نه.
چه لحظات زيبايی بود٬همصحبتی با تو آن هنگام که مرا به خود فرا می خواندی و من٬ ...چه بارانی .... قدمهایم قدم از قدم برنميداشتند. لبانم حرف با حرفی نمی زدند. چشمانم چشم در چشمی نمی انداختند. گوش هايم صدای کسی را صدا نمي کردند. و جملگی محو آن خاطره ی شيرين تو . و تنها سکوت اشکبارم بود که می توانست حياتم را نويد دهد.
می خواستم فريادت زنم. ولی مگر می توان با بغضی فروخفته نوايی را فرياد زد. تنها هق هق ناله هايم می توانست آن بغض دردناک را گذر کند...چه می شد اگر می گذاشتی کمی ناله کنم...ای کاش تنهای تنها بودم با تو. آنگاه به تو می گفتم که بغضم از چه در گلو مانده...
چه پيام آشنايی بود که می گفت: مظهر وفا تويی . مگر من همانی نبودم که ... . و باز هم همان لطف و صفای هميشگی.
دير زمانی بود که باران اشک دیدگانم قدرت پايکوبی در حضورت را نداشتند. ولی اين بار رخصت نمودی...چه شيرين بود دردی که فرو می خوردم.
باران رحمتت را هميشه مرحمت نمودي. هيچ گاه از من دريغ مدار٬که هر لحظه به تو نيازمندم.
که عهد را تو نمودی و او به جا آورد
نظرات ()








